جمعه، آذر ۱۸

بهانه‌ای برای بی‌وفایی!




آرام در آغوشم خوابیده بود. لبخندهای خوابکی‌‌اش بر لب نشسته بود. بلند شدم و سیگاری بر لب گذاشتم. از پنجره نگاهی به افق انداختم. چقدر دور دست بود و چقدر دست نیافتنی. بر روی تخت خوابیده بود و انگار درخواب هم مرا در آغوش گرفته بود. بالای سرش بودم و احساس می‌کردم که بر لبه‌ی تیغ ایستاده‌ام. آرام پیشانی صاف‌اش را بوسیدم و موهای شرابی‌اش را کنار زدم. به دوردست‌ها نگاه کردم، جایی که معلوم نبود به کجا ختم می‌شود. لبخند خوابکی‌اش مرا به خود می‌خواند. سیگار دیگری آتش زدم و در حالی که کت‌ام را بر می‌داشتم از اتاق خارج شدم و دیگر بر نگشتم .

11 پيام:

 

Blogger شهروند نوشته:

امیدوارم که کار درستی کرده باشی .
اما بدون که عینیت را فدای ذهنیت کردی
تا بعد

۱۱:۲۵ بعدازظهر  
Anonymous فاطمه نوشته:

سلام به بهانة بي‌وفايي برات اينو مي‌نويسم: هنوزم همون كاپشن سه رنك؟!؟!؟

۹:۰۸ قبل‌ازظهر  
Blogger amin نوشته:

سلام
چه متن جالي بود.بي وفايي بهانه اي نمي خواد.بي بهانه دل انگيز تره

۱۱:۵۴ قبل‌ازظهر  
Anonymous گنجشکک اشی مشی نوشته:

دورود/

خوب خدا رو شکر که بلاخره موفق به خواندن کامل و
اعلام نظر برای صد سال تنهایی شدم .
در بلاگفا که گفته بودم نمیتوانم نظری بنویسم مشکل اصلی
دراین بود که من هر بار با صفحه ای از آرشیو شما
روبرو میشدم و البته مورد نوع کامنت برای بلاگر هم
وجود داشت که با راهنمایی شما حل شد .
مطالبتان متنوع و تازه است .
آدرس لوگویتان را برایم بفرستید .
پاینده باشید .

وقت خوش ././././././././././.

۱۱:۵۹ بعدازظهر  
Blogger laleh نوشته:

چند بار نوشته رو خوندم بعد از مدتی متوجه شدم باید چند بار عنوان رو می خوندم چون احساس میکردم یه چیزی هست که نمی فههم ، در نهایت متوجه شدم عنوان را متوجه نمی شم
من همش دنبال بهانه بودم ولی نتونستم اون بهانه را تو متن پیدا کنم
من بهانه را پیدا نکردم ولی تا دلت بخواد از متن لذت بردم !
پاینده باشی لطفا!

۲:۳۲ قبل‌ازظهر  
Anonymous neda نوشته:

حضورش خود زندگی است.خود خوشبختی.با رنگهای رنگين کمان, بوی ياس رازقی و حجم نور

bavar kon amir jan!

۱۲:۲۲ قبل‌ازظهر  
Blogger Hajar نوشته:

آخه چرا؟
نمی دونم چرا این روزها از این حرف های احمقانه زیاد می شنوم.

۷:۳۲ قبل‌ازظهر  
Anonymous Saleh نوشته:

ديگر برنگشتم و او هم دلش برايم تنگ شد

۵:۵۷ قبل‌ازظهر  
Anonymous Salar نوشته:

درود ... همه ما این روزها روزی میرویم و دیگر پیدایمان هم نمیشود
زندگی اینچونین است ...

۱۱:۱۹ قبل‌ازظهر  
Anonymous elnaz نوشته:

کاملن درک می کنم چی می گی. خودم تجربه اش رو داشتم. اما این اتصالی که گفتم از این نوع نیست. جدا می گم. خیلی بدتره که همه ما گرفتاریشیم. همه.

۹:۴۸ بعدازظهر  
Anonymous potin نوشته:

درود بر تو دوست من . روایت جذابی بود . حظ کردم . از شما که خبری نیست . گفتم خدمت برسم و یلدا رو هم تبریک بگم .

۱:۰۷ قبل‌ازظهر  

ارسال یک نظر

<<< برگرد به صفحه‌ی اصلی